اواخر هفته گذشته بود که متوجه شدم ، کیف پول بغلی ام که حاوی مدارک و کارت های شناسایی و مالکیت و هر آنچه که فکر شو میکردم  و برایم ارزشمند بود ، مفقود شده و انگار که سیستم فکری و تصمیم گیری ام هنگ کرده باشه ، اصلا وضعیت مطلوبی نداشتم و خلاصه اینکه تا رسیدن به  خونه ، تب کرده بودم و گلومم بشدت درد میکرد و سرفه و... به فکر هرکدوم از کارت هام که میافتادم انگار مقداری به شدت تبم افزوده میشد . فردا اون روز یعنی پنجشنبه گذشته ، در خونه استراحت کردم و حتی نتونستم از بستر بلند شوم و فرداشم که جمعه بود و نهایتا ، شنبه اول وقت رفتم بانک و کارت عابرم را باطل کردم و بعدش از توی وب به دنبال سر نخ برای کسب کارت های المثنی میگشتم . توهمین اوضاع و احوالم که دوستان برای تسلای دلم ! مراجعه میکردن ، هرکدوم تاریخی را برای بدست آوردن کارت ها پیش بینی میکردند و نهایتا با یه برآورد سرانگشتی متوجه شدم که تا پایان سال و چه بسا اواسط بهار سال دیگه باید براشون صبر کنم ، اما نهایتا یه تلفن مشعوف کننده از مطلب دندانپزشکی پسرم ، برام از هر چیزی که این اواخر مفهوم خوشحال کننده داشت ، خوشایند تر بود و خانم منشی گفت شخصی کیف مدارکم را پیدا کرده و این شماره تماس اونه ! وای خدایا ، باورم نمیشد یعنی واقعا پیدا شدند؟  بله با ایشون که تماس گرفتم ، متوجه شدم کارگری چشم و دل سیر بنام سید اسماعیل از اهالی خوب ملایر در استان همدان است  که ساکن تهران هست ، کیف را از داخل سطل آشغالی در جنوبی ترین منطقه شرق تهران  پیدا کرده و با هر گرفتاری که بود ، اونو به دست من رسوند .  تصویر ذیل گویای مطلب هست . راستی واقعا هنوز تو مملکت ما ، انسانیت حرف اول رو میزنه .

 

 

هنوزم تو این مملکت ، انسانیت حرف اول را میزنه :